چهارشنبه ، ۵ مهر سال ۱۳۹۶

محسن جان! تو در نماز عشق چه خواندی؟

دلنوشته محمد خزاعی برای شهید «حججی»/ در زمان فقدان مردان بزرگ ناگهان طلوع کردی

محسن جان! تو در نماز عشق چه خواندی؟

نگاهت آتش مان زد بچه هیاتی؛ با آن قامت کشیده و مغرور گویی، به سمت قله می روی، که به یقین، به سمت قله می‌روی،. داری اوج می‌گیری  با سری بلند و سینه ای ستبر و فخرآفرین.

بی گمان، تو از سلاله درختانی، اساسا، شهید از سلاله درختان است.

اینک، که این همه عظمت و خلوص و بزرگی را در وجنات و رفتارت دیدیم باور داریم که مرگ های حقیر برای امثال شماها خیلی کم و ناچیز است. مردن در منجلاب روزمرگی، مردن در تختخواب، مردن در ته کشیدن برای شهدا خیلی کم است. معانی متعالی هستی در وجودتان، جوهره تان و اندیشه تان بالنده می شود و انقدر بزرگ می شود که این تن و جسم طاقت تحملش را ندارد. برای شما شهادت گواراست.

محسن جان! بی انصاف، تو با ماها چه کردی؟ با ما خواب الودگان اسیر روزمرگی و حقارت چه کردی برادر؟

بچه هیاتی! راز این همه معجزه وجودی‌ات چیه؟ چگونه با این سن کم این حجم از عظمت و بزرگی را در وجودت پرورش دادی؟ اوج گرفتی و تا انتها رفتی. تا بی نهایت ، تا ملکوت آسمان و درک ما خاکیان کوتاه‌تر از این ارتفاع بیکران است.

آنگاه که کرکس ها و کفتارها دوره ات کرده بودند و برق شمشیرها و قمه های تیزشان را به رخت می‌کشیدند تو با کدام نور حشر و نشر داشتی؟ و تا کجا سیر و سلوک داشتی؟ چه جاذبه ای تو را از خود بی خود کرده بود برادر؟

در زمانه فقدان مردان بزرگ تو ناگهان طلوع کردی و پا به پای شهیدان بزرگ تاریخ اوراق مکررات را پاره کردی و دور انداختی و افق های جدید را نشان مان دادی.

باور کن برادر، این سیم خاردار کلمات قدرت بیان اعجاز تو، صفا و زلالی تو را ندارند. بدبخت تر از آن اند که از وصف تو برآیند. زبان، در اینجا، کمیتش لنگ است. در حصارها و چارچوب ها گرفتار است و قدرت جولان در آن بالا بالاها را ندارند و تو فراتر از سطح پست روزمرگی و دریوزگی محنت های حقیر زندگی پر گشودی و رفتی. بسان مولایت ثارالله.

بچه هیاتی! بدجوری ماها را سوزاندی، و ما با این همه شرمندگی چه کنیم؟ تو با آن سن کم و روح بزرگت درسی به ما، نسل ما و تاریخ ما دادی که قرن‌ها افسانه اسطوره جوان راست قامت و پرغرور را در سرزمین های دور در شعاع نورانی حرم حضرت زینب (س) سینه به سینه نقل خواهند کرد.

می‌گویند وقتی به طواف نور می‌روی قبله گاه تو خورشید می شود. و تو محسن جان بر گرد خورشید طواف کردی، به طواف نور رفتی و به شمع فروزانی بدل شدی  برای روشنی و گرمی ما.

بعد از ۱۴۰۰ سال یکبار، دیگر تو صحرای کربلا را برای مان زنده کردی، تاریخ عاشورا را دوباره ساختی، خاطره و یاد اباعبدالله را تجسم بخشیدی. تو در کدام مکتب آموختی این همه بزرگی را  تو در نماز عشق چه خواندی؟  ای شهید عزیز    

شک ندارم که از سلاله درختانی و تنفس هوای مانده ملولت می کرد.

این همه شکوه، بزرگی، استواری و جسارت را در دامان کدام مادر و در مکتب کدام پدر فرا گرفتی محسن جان؟

ای استوار چون کوه، ای عینیت اقتدار و عزت نسل ما، ای شیفته و واله حسین(ع)!

درود به تو که دل از همه رنگ ها گسستی و سوار بر اسب راهوار هدایت در جاده ی نور شتافتی.

گمان نمی‌کنم نسل ما و نسل های آینده عظمت و معنای فاخر آن نگاه مغرور و محکمت را درک نکنند.

ستاره ای شدی در آسمان و درخشیدی ، و راهنمائی برای ما شبگردان گم کرده راه …

با خون پاکت ، زیبائی آفریدی و نقش عشق و معرفت را ، در صفحه روزگار ترسیم کردی … خوشا به حالت که پروازت اسیر هیچ قفس نشد .

بچه هیاتی!

فراموشت نمی کنیم. باید خیلی بی معرفت باشیم تو را از یاد ببریم و با شرف مان قول می دهیم برادر که:

بو می کشیم دندان گرگان زمان را

تا قطره خون آخرت را پس بگیریم